فرشته ی نگهبان من
تمام نا تمام مرا او تمام کرد ...
من توی این رفاقت به کجاها رسیدم و تو به کجاها. حالا نوبتی هم باشه نوبت منه. بشین ببین کجای این رفاقت جات می ذارم عزیزم.... این روزا خلی به مشورت نیاز دارم اما کسی نیست باهاش حرف بزنم و اونهایی هم که حرف می زنند نمی تونند منو قانع کنند. می خوام خیاطی یاد بگیرم ولی نمی دونم این کار می تونه برام درامد زا باشه و اینکه درباره رشته دانشگاه می خوام کسی باشه که بزرگی بکنه و کمک بکنه که چه رشته ای بخونم. خیلی ها می گن مدیریت بازرگانی. چند نفری هم می گم برو حسابداری بخون. اما من از ریاضی می ترسم آخه می گن حسابداری خیلی خشکه. این روزا هم که بیشتر آدمها در رابطه با رشته ای که خوندن کار نمی کنن اما داشتن مدرک تحصیلی مهمه. دو هفته رفته بودم سفر البته یک هفته کرج بودم که رفته بودم خونه ی نیره جوونم چون پاش شکسته بود. یک هفته کنارش بودم توی خونه. یک هفته هم رفتم تهران خونه یکی از دوستام که اون هم بدتر بود از صبح تا شب تنها بودم. امروز ساعت هشت شب رسیدم خونه و از شانس من آبگرمکن خراب بود و با سلام و صلوات آبگرمکن را باز کردم و لوله هاشو اسید ریختم و لوله ها را شستم و باز بستم سر جای خودش. خدایا شکرت که مواظب بودی گند نزنم و توی این بی پولی خرج نذاره روی دستم. خدایا مرد شدم. دو تا قابلمه کوچیک هم غذا کپک زده بود و خونه ی قشنگم بوی بد گرفته بود. ظرفها را با آب داغ شستم و بعد هم چند تا عود خوشبو روشن کردم. آخیش برگشتم خونه ی خودم. خدایا خدایا خدایا دلم می خواد جیغ بزنم و بگم خدااااااااااااااااااااااااایا شکرت که من یه سقف داره بالای سرم. امشب صبا زنگ زد که نشد باهاش حرف بزنم و حدود نیم ساعت بعدش که زنگ زدم ناراحت بود از دستم و گفت می خوام بخوابم. الهی فداش دلش بشم که قهر کرده بود باهام. شام هم تخم مرغ خوردم. کبدم هم مشکل داره و وقتی می خورم حس می کنم سنگین می شه توی بدنم. تو رو خدا هر کسی می تونه کمک کنه که من چی شروع کنم به خوندن.طراحی پارچه چطوره راستی؟؟این رشته را می شه راحت ادامه داد؟؟ دلم می خواد مثل اون وقتی که علمی کاربردی می خوندم و شاگرد اول بودم بچسبم باز به درس خوندن و همه با التماس جزوه های منو می گرفتن و کپی می کردن.خدایا خودت کمک کن یه رشته ای برم که بتونم ادامه بدم و منم به ارزوم برسم و یه روز بشم استاد دانشگاه.خدایا خودت راه درست را بذار جلوی پاهام و بذار با درس خوندن آرامش بگیرم. خدایا کمکم کن. ممنونم از فرشته نگهبانم که این روزا به من زندگی بخشیده و من هزار بار می تونم بگم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت این روزا مثل عقربی که برای نجات زندگیش از آتیشی که دورش روشن کردن به خود نیش می زنه شدم.برای نجات زندگیم و این ته مونده جونی که دارم مجبور شدم از خانواده ام جدا بشم. زنی که منو نه ماه توی شکمش نگه داشته به راحتی فراموشم کرد و فقط به فکر منافع خودشه و چسبیده به برادرم.برادری که هیچ وقت به جز ضربه زدن به من کاری برام نکرده. بعضی شب ها ساعت ها گریه می کنم و می گم خدایا چرا انتخاب پدر و مادر با من نبوده؟؟ اگه یه روز تصمیم ازدواج داشتم دیگه این روزا هیچ نظری ندارم چون با این وضعی که دارم و خواستم تنها زندگی کنم تنها شانس را هم از خودم گرفتم. مجبور بودم بین ازدواج و نجات خودم یکی را انتخاب کنم. مامانم گفت هیچ کس حاضر نمی شه تو رو بگیره وقتی بدونه بی پدر و مادری. منم حرفی ندارم فقط روزی هزار بار می گم خدایا من معجزه از تو دیدم وقتی توی بی پولی و جیب خالی منو فرستادی کربلا و کمک کردی خونه بگیرم.خدایا خونه من از خونه خواهرم که ازدواج کرده و خونه ای که پدرم توی اصفهان گرفته بود بهتر و بزرگتره و نزدیکه رودخونه است. خدایا چه جوری شکر کنم؟؟ خدایا باشه پدر و مادر نمی خوام. هر چی تو بگی چون تو صلاح منو می دونی. ۱۶فروردین فرزانه برام فال گرفت و بهم گفت که با یه مردی که از زنش جدا می شه یا شده و یه دختر کوچیک داره ازدواج می کنی. نمی دونم این روزا وقتی به سختی هایی که توی خونه بابام کشیدم فکر می کنم می گم خدایا شکرت شاید همه این سی و دو سال سختی کشیدن دلیلش این بوده که یه روزی مثل یه مادر واقعی مواظب یه دختر بشم که دختر خودم نیست. نمی دونم چی می خواد بشه اما اگه آخر داستان این باشه با عقل جور در می یاد و من با همه وجود به خاطر سختی ها و عذابی که از دست مادر واقعی خودم کشیدم حاضرم یه نامادری باشم که هیچ مادری از نظر خوبی به من نرسه. خدایا من راضی ام به رضای تو. خدایا ببخش اگه ما بنده ها صبرمون کمه. خدایا تو ببخش و مواظبمون باش. امروز شیلا خواهرم قراره با دخترش برای ناهار بیان خونه ی من و شیلا که رفت آموزشگاه دختر خوشگلش بمونه پیش من.دورش بگردم که وقتی بهم می گه خاله شروین نفسم می ره از بس این دختر شیرینه. خدایا می دونی که دلم خیلی وقته بچه می خواد.اما نشد منم مادر بشم. خدایا بازم می گم شکر. یادمه علی رضا بچه دوستم لیلا را که بغل می کردم گریه ام می گرفت از حسی که بهم دست می داد. ضعف می کردم براش. خدایا چه حس شیرین و عجیبیه حس مادری شدن اما چه جوری مادر من تونست فراموش کنه منو؟؟ منی که از همه کس بیشتر توی خونه همیشه بهش محبت کردم. خدایا تو یادته مگه نه؟؟ خدایا من تنهام و بی کس پس خودت مواظبم باش. خدایا خودت راه درست را بذار جلوی پاهام. خدایا بهم جرات نه گفتن بده. خدایا بهم توانایی بده دلم برای خونه تنگ نشه. خدایا کمک کن یادم نره چقدر اشک منو در آوردن. خدایا کمکم کن محکم و صبور باشم. خیلی سخت گذشت این مدت. خیلی حرفا را دیگه نمی شه اینجا زد. پدرم و مادرم را برای همیشه گذاشتم کنار.به پدرم گفتم وقتی مردی بگو بهم خبر بدن تا بیام سر قبرت. رفتم یواشکی کیش و یواشکی رفتم توی خونه وسایل اتاقم را که مامانم نگه داشته بود برداشتم و رفتم خونه دوستم.شب که برگشت خونه دید وسایلم نیست. خدایا شکرت شکرت شکرت که هنوز هستی. امشب خیلی گریه کردم. آهنگهای بهنام صفوی را گوش میدم حالم بد می شه. یاد عید دو سال پیش می افتم که یه شب مامانم بهم گفت تو دختر خرابی هستی و باید بری از این خونه. شیلا هم کیش بود و حرفی نزد و فقط به حرفای اونها گوش داد. خدایا شکرت شکرت شکرت که هنوزم مواظب منی. هنوز داغونم.این افسردگی لعنتی ول کن من نیست. توی این شهر خراب شده یه آدم نیست که سرش به تنش بی ارزه و منو برای خودم بخواد.حااااالم بهم می خوره از همه آدمهایی که دنبال یه دختر پولدار می گردن و هزار تا امکانات دیگه. ذهنم خیلی درگیره اما به چیزی هم انگار فکر نمی کنم.چند دقیقه ای به دیوار نگاه کردم اما ذهنم فقط روی دیوار بود. امشب دلم گرفته.دلم برای اونی که یه روز عاشقم بود و یه روز تنهام گذاشت تنگ شده. دلم برای تختم تنگ شده. دلم برای بوی اتاقم تنگ شده. ممنونم از خدا که کمک کرد از دست خانواده ام خلاص بشم بخاری روشنه اما هوا سرده.نمی دونم چرا پنجره اتاق را تا نصفه روزنامه زدم و حالشو ندارم بقیه اش را بچسبونم.امروز صبحانه و ظهر هم ناهار نخورده بودم برای همین ۲ تا تخم مرغ خوشمزه روی اون گاز پیک نیکی کوچولو نیمرو کردم و خوردم و حس می کردم سیر سیر شدم و بیشتر از اون چلو کباب های توی خونه بابام چسبید. چند نفر آدم پولدار دور و برم بودن که خیلی ادعای رفاقت و مردونگی می کردن و می خواستن بهم پول بدهند برای این روزا که می خوام خونه بگیرم اما خدا شاهده حتی یه ریال هم حاضر نشدن کمک کنند حتی به عنوان قرض.واای خدایا شکرت مردم هر چقدر بیشتر داشته باشند گدا تر و خسیس تر می شن. این روزها حس های عجیبی دارم.باور خیلی چیزها برام سخته.یادمه پشت یه اتوبوس نوشته بود رفیق بی کلک مادر.اما من می گم مادر رفیق با کلک.اون صد تومنی که ازم خورد این روزها می تونست برای من پول ۲ تا صندلی باشه که بذارم پشت اپن آشپزخانه و بشینم رویش.منم که پادرد و زانو درد ازم جدا شدنی نیست این روزها مدام مجبورم بشینم روی زمین.اما خدا را شکر که همه این فشارها یادم می ره ولی همیشه از خدا خواستم عذاب و فشاری که مادر و پدرم بهم دادن فراموشم نشه و یه روز اونقدر قوی بشم که اگه مادرم خسته و زمین گیر شده پشت درب خونه من بود درب را از رویش باز نکنم تا آواره کوچه ها بشه و حال روز منو خوب بفهمه. امیدوارم یه روزی یه نفر پیدا بشه و تمام تهمت هایی که یه روزی مادرم به من زد را به اون بزنه و کاری کنه مثل من خون گریه بکنه و مویرگهای چشمش پاره بشه. خدایا تو حق منو ازشون می گیری مگه نه؟؟ از روزی که اومدم توی این خونه بیشتر روزها غذا نخورده بودم و چند روز اول که گاز داشتم نون پنیر چایی می خوردم یا تخم مرغ. اما توی خوردن همین ها هم صرفه جویی می کردم تا مجبور نشم برم خرید کنم.دو بار فرشته نگهبان منو برد بیرون و بهم غذا داد.وقتی غذا می خوردم به زور بغضم را نگه داشته بودم تا گریه نکنم ولی وسط غذا خوردن یه دفعه چند قطره اشک از چشمام افتاد روی میز.وقتی می خوردم حس می کردم دارم جون می گیرم.دلم می خواست می تونستم اون یه قاشق برنج ته مونده بشقابم را هم ببرم با خودم.شب دوم که فرشته فقط چند قاشق خورد و غذایش را گفت ظرف آوردند ریخت توی ظرف و داد گفت ببر خونه بخور.البته این جریان مال ۴شب پیشه و من تا دیشب اون یه پرس غذا را خوردم. مادر من هر شب برای خودش می ره بیرون از این رستوران به اون رستوران می چرخه اما دخترش این روزا با شکم خالی می خوابه.مادرم هر شب روی یه تخت دونفره بزرگ می خوابه و من روی زمین سرد با یه موکت و پتوی قدیمی نازک می خوابم هزار بار می گم خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت.مادرم به خودش افتخار می کنه که مادر نمونه بوده برای بچه هاش ولی من به هر کی می رسم می گم مادرم مرده وقتی بچه بودم. خدایا شکر که تو هستی.... از خدا می خوام عمر باعزت و طولانی بهش بده. فرشته نگهبان من این بار فرق می کنه.خدا خیلی وقتها فرشته هاش را می فرسته برای کمک به ما آدمها.این بار به خاطر یه سری مسایل امنیتی نمی تونم بگم فرشته ام کیه ولی بگم یه مرد مهربونه که برای من خیلی خیلی وجودش مقدسه و اون بود که توی این چند ماه منو به زندگی امیدوار کرد.خدا را شکر می کنم که مواظب منه.من هم بهش احترام می ذارم و برام مثل بالا لنگ درازه جودی آبود مقدسه.فقط می تونم بگم از پدرم خیلی پیرتره. پانزده روز از خونه دار شدنم گذشته و من شب ها کنار شومینه روی پتویی که دوستم داده می خوابم. خدا را شکر. خدا را شکر که یه جایی هست که من بهش می گم خونه.یه جای امن که من می دونم می تونم شب ها توی اون آرووم بگیرم و چشمامو ببندم. امروز فرش را قالی شویی آورد.یه فرش هزار شونه دوازده متری ماشینی دست دوم پیدا کردم و دادم قالی شویی و امروز بعدازظهر آوردن.به زور کشیدمش توی راه پله ها و کشیدمش پایین و آوردمش توی خونه.از اینجا که نشستم توی اتاق روی زمین، بهش نگاه می کنم خوشم می یاد ازش.یه فرش زمینه کرم و ملیح.یاد خونه مامان زهرا افتادم که یه فرش ابریشمی داشتن که کمی همرنگ این بود و من همیشه دوستش داشتم. صبح هم لوله باز کن اومد و فنر زد و توالت فرنگی باز نشد.رفت و قرار شد باز برگرده با پمپ باد ولی ساعت حدود ۷ شب اومد.آخرش وقتی پمپ باد هم اثری نکرد مجبور شدن توالت فرنگی را باز کنند.آخر با کلی جون کندن و کثیف کردن حمام تمیزی که از سقف با جوهر نمک و وایتکس شسته بودم تونستن یه تیکه آهن ازش در بیارن.۶۵ تومن ناقابل هم گرفتن.بعد هم که رفتن دیدم بله از زیر توالت آب می یاد بیرون.خلاصه قرار شد فردا لوله کش بیاد. امروز می خواستم برم برای خریدن گاز ولی نشد.فردا میرم که بالاخره گاز بخرم و آشپزخونه با یه غذای گرم و خوشمزه افتتاح بشه.البته یه گاز پیک نیکی کوچولو دارم که به زور یه کتری رویش جا می شه و اونو همسایه بالایی بهم قرض داده.کتری و قوری هم خودش داده. دلم می خواست می تونستم یه تخت هم بخرم.البته خدا خودش می دونه راضی ام حتی به همین یه تیکه موکت نازک و پتو اما کلی برای خودم رویاها دارم برای اتاقم.می خوام از اون تخت خوشگل ها درست کنم که چهار تا ستون داره و بهش پارچه می زنن می شه مثل تخت پادشاهها.پرده هم می خوام سبز زیتونی بخرم.کلا می خوام اتاقم سبز باشه.سبز بهم حس خوبی می ده.وسایل توی اشپزخونه هم سبز می خوام باشه.آخه ۶ تا بشقاب طرح گل سبز پیدا کردم و هر بار که بهش نگاه می کنم می بینم چقدر دوستش دارم. دلم می خواست تهران بودم و می رفتم اونجا که می گن مبلمان و وسایل دست دوم می فروشند.بعدش یه چند تا کاناپه بزرگ می خریدم و می اومدم خودم روکشش می کردم.دلم می خواد کنار شومینه یه مبل بذارم با یه میز کنارش و بشینم شب ها کنار شومینه و کتاب بخونم.وااااای چقدر شیرینه حتی بهش فکر کردن و تصورش. فردا دارم می رم یه گاز طرح فر بخرم اما توی این اصفهان خراب شده اینقدر قیمت ها بنداز بندازه که حد نداره.تازه نمایندگی هم که ندارند.یعنی اینجا خرید کردن وحشتناکه. جالبه خواهرم فقط روزی که خونه را تحویل گرفتم و کثیف بود اومد توی خونه و یه دور زد و کلی ایراد گرفت و رفت.حتی یه پتو بهم نداد.واای خدایا خاک تو سر من که اینقدر دلم همیشه برای همه به رحم اومد.یه پتو نداد بهم در صورتی که می دونست اینجا سرده.خدایا خدایا چی می کشی از دست این آدمهای بی رحم و بی وفا. مامان و بابام که تو روحشون سگ .... اصلا عین خیالشون نیست.البته بابام می دونه ها.هفته پیش اومد اصفهان و من ۳ روز تمام از صبح تا شب رفتم براش شستم و پختم که شاید دلش به رحم بیاد و یه چیزی بهم بده.اونقدر شستم که شب سوم روی دستم مویرگهای دستام پیدا شد و روی دستم خون خالی شده بود و می سوخت.الان که دارم تایپ می کنم به روی دستم نگاه می کنم خشک شده شدیدا و تمام مویرگهای قرمز دستم پیداست.هنوزم می سوزه.خلاصه بعد از سه روز شستن خونه با جوهر نمک ، روز آخر بهم یه مخلوط کن مال جهیزیه مامانم و یه سرخ کن مال سالی که رفته بودیم دبی برای اولین بار یعنی ۱۷ سال پیش را بهم داد.حالا فکر کنین باید سرخ کن چه شکلی باشه.تازه داداشم ۴ ماه پیش که از اون خونه رفته بود روغنی که تویش سرخ کرده بود را خالی نکرده بود.منم مجبور شدم کلی گاز پاک کن و مایع جرم گیر بریزم تویش و رنگ تویش هم کمی رفت.یه سرویس ۳۴ پارچه بشقاب و دیس زشت بهم داد که با کارتن گذاشتم توی انباری که بفروشمش.شش تا قاشق چنگال هم بهم داد که مال عموم بود که یک سال پیش فوت کرده بود.اینم از بابا.بابا یعنی چی؟؟ دلم یه گاز فر دار می خواست که جمعه ها یه شیرینی یا کیک بپزم اما خوب نمی تونم بگیرم.البته یه گاز فردار ارزون که مارکش "تهران گاز" بود پیدا کردم ۲۱۰ هزار تومن ولی نمی رسه پولم و باید گاز طرح فر بخرم.البته طرح فر هم همچین ارزون نیست.کاش گاز هم یه چیزی دست دوم و تمیز پیدا می شد. هر جوری هست خدا را شکر که من یه جایی دارم که بی هیچ منتی شب ها بخوابم و آرووم باشم.شب ها که می خوابم با خودم می گم کاش زودتر از اینها جدا شده بودم و همه این مجبت ها را مدیون فرشته نگهبانم هستم. الان یه یخچال فریزر دارم با یه فرش دوازده متری.کلی چیز دیگه می خوام ولی می دونم همه اش جور می شه.
خدایا شکرت.پارسال این روزا داشتم می رفتم کربلا.تازه دفتر ثامن الائمه هم سر خیابونه.هر دفعه که رد می شم از کنارش یاد کربلا می افتم.مامانم تا حالا توی زندگیش توی یه همچین خونه ای که من دارم زندگی نکرده بوده.خدایا شکرت.خونه داداشمو که ندیدم چون با من و خواهرم قهره.جالبه داداشم و بابام افتادن به جون هم سر یه چیزی که مال خودشون نبود. عمو رضا خدا رحمتت کنه اما دیدی داداشت و پسرش چقدر حرومزاده هستن.منتظر بودن بمیری برن وسایلت را بردارن.حالا با هم سر وسایل تو دعوا کردن.داداشم به بابام می گه چون من کمکت کردم پس اون تلویزیون بزرگه مال منه.وااای فکرش را بکن.برای خونه جدیدم یه آش نذر داشتم که بپزم برای اربعین.یا امام حسین ممنونم ازت.رفتم توی خونه ام.بذار گاز و یخچالم درست بشه یه آش حسابی می پزم. از همونها که برای شب یلدا درست کردم و شیلا کلی تعریف کرد ازش که چقدر خوشمزه شده.حالا دیگه توی خونه خودم می تونم هر کاری دوست دارم بکنم.وااای یه کمد توی آشپزخونه هست که خواهرم گفت فقط لوازمت را بذار توی این ولی من می خوام تویش را پر از خوراکی های خوشمزه بکنم.پفک،چیپس،بیسکویت شور،تخمه و یه عاااااالمه چیزهای خوشمزه.البته یه برنامه هم باید داشته باشم برای پس انداز کردن پولهام برای رهن و اجاره سال دیگه.
خدایا چقدر حالم خوب شد از خونه ام نوشتم. درسته خونه ام خالیه و پول ندارم فرش ، یخچال ، گاز و چیزهای دیگه بخرم اما خدایا شکرت بالاخره یه روزی منم وسیله می خرم.
خدایا شکرت شکرت شکرت
| Design By : shotSkin.com |


